(ایران و تنهایش، دکتر اسلامی ندوشن،ص 37) ویل دورانت هم در کند و کاو اخلاق پارسیان دریافته ایرانی ها معتقد بودند هر چه از ایران دورتر شوی مردان بدتر می شوند (ج یک،ص427).

اما تلاش ایرانی ها برای بازسازی تاریخ و هویت خود معمولا به بن بستی اساطیری می انجامد. اگر بخواهیم غیر مغرضانه نگاه کنیم می بینیم که ایران جز در برهه های محدود و معدود تاریخی از آن خود نداد. گذشته ایران را باید از تاریخ هرودت بیرون کشید یا در کتاب یهودیان بابل که به ستایش کورش می پردازند، یا در فتوحات اسلام، یا در قلم تاریخ نویسان ترک و مغول. جالب این است که تاریخ کهن ایران از هیچ کدام از منابع زیر قابل بازیافت نیست. هرودت آنقدر از ایرانی ها نفرت دارد که آنها را قومی بربر خطاب می کند و گزنفون (که سالها در ایران بوده) در کتاب خود« کوروپدیا » (یا تربیت کورش) کورش را با سقراط خلط می کند و یکی می انگارد!

تاریخ ایران در بهترین حالت ممکن، نقطه برخورد تاریخ هاست. اتفاق های مهم به ناچار از مسیر این سرزمین گذشتند (از حمله اسگندر گرفته تا فتوحات اسلام . کشورگشایی مغول). از این رو تاریخ ایران را باید همچون پازلی با قطعات کوچک یا بزرگ تاریخ چین، هند، بابل، آشور، عربستان، ترکیه، یونان، روم، افغانستان کامل کرد. اما ایران اینکه تاریخ مشترکی با دنیا دارد از تاریخی منحصر به خود خالی است. در فرهنگ ایرانی می توان به راحتی ردپای فرهنگ همسایه ها را دید و این کلاف گاه آنقدر در هم تنیده می شود که نمی توان نخ ابتدایی (فرهنگ ایرانی) آن را پیدا کرد. این ماجرا در تاریخ ایران نیز مستتر است. باید بپذیریم که ایران پس از جنگ با یونان است که وارد تاریخ جهان (یا لااقل تاریخ نویسی) جهان می شود.

    اگر بخواهیم هویت ملی خود را تعریف کنیم در بهترین حالت می توانیم «ایرانیت» را هنر تلفیق دروندادهای اقوام و ملل دیگر به حساب آوریم. آیا تخت جمشید چیزی جز ترکیب هوشمندانه هنر اقوام تحت تسلط امپراطوری ایران است؟ به فرض اینکه ایرانیان به هنرمندان بیگانه حقوق و بیمه نیز می داده اند. آیا چیزی بنام هویت ایرانی به مجموعه تخت جمشید اذافه می شود؟ دکتر ندوشن در کتاب ایران و تنهایی اش می نویسد: «ایرانیت کلمه بسیار پیچیده و مبهمی است. تعریف روشنی نمی توان برایش جست. هم بار منفی و مثبت بر خود دارد. اگر ایران می خواست بر استقلال خاک اصرار ورزد، یعنی خارجی را بیرون کند تا کنون مضمحل شده بود.» (ص44) من این دفاعیه را در توجیه روحیه تلفیق گرایی ایرانی دوست دارم، اما اگر بپذیریم «ایرانیت» همان «مسالمت و ترکیب» است، تلفیق مرزهای دقیق هویت ملی ما چه می شود؟

ایرانی خود را بهترین قوم می داند، اما شاید زمان آن رسیده باشد که از خودمان بپرسیم ما در دهه های گذشته که سرعت رقابت قومی به اوج قدرت خود رسیده است، چه چیز نابی به تمدن جهان اضافه کردیم؟ آیا باید بپذیریم که ایرانی ذاتاً طبعی پشت میز نشین دارد و به جای تولید ایده و کالا تمایلش به مصرف ایده ها و کالاهای دیگران است؟ ویل دورانت در کتاب تاریخ نگاری قومیت ها نوشته است که صناعت در پارس باستان نیز رواج نداشته است. «پارسی به آن خشنود بودند که اقوام خاور نزدیک به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های دست خود را همراه با باج و خراج، برای ایشان بفرستند.» (ص414) جالب این است که ایرانی در اوج شکوفایی تمدن هخامنشی خود نیز هیچ گاه به صرافت تشکیل نیروی دریایی نیفتادند و در جنگها، ناوگان فینیقی ها را اجاره (و گاه مصادره) می کردند!

    شاید ایران تقاطع تمدن ها باشد، شاید هنر منحصر به فرد ایرانی، هنر تلفیق و مسالمت باشد، شاید جز ایران هیچ کشوری نتواند در جهان گفت و گوی تمدن ها را دراندازد، اما سوال مهم این است که آیا این طبع ترکیب گر، می تواند در هزاره نو پشتوانه هویت ملی ما باشد؟

    «ایرانیان بیشتر دوست دارند در یک سرزمین نابارور امپراطوری داشته باشند تا آنکه در دشتی تخم بیافشانند و اسارت از آن دور کنند.» این حرف های هرودت دروغگوست، اما این بار بهتر است در برابر هوشمندی و راستی آن سر فرود آوریم.

    ایران گرچه همواره در مسیر تمدنهای جهان بوده است و باد هر حرکت تاریخی او را نیز به نوعی تکان داده، اما هنوز تنهاست. این کشور گویی همواره محکوم بوده است تنها بماند. عجیب است ایران با وجود قدرت و تمدن هزاران ساله اش نتوانسته یک کلونی واحد فرهنگی را به وجود آورد؛ فرهنگی که تحت نام مشترک قرار گیرد و در میان مردمان و تحت قیمومیت آن، نوستالژیای واحدی را برانگیزد. امروز کشورهای عرب زبان از شمال افریقا گرفته تا حاشیه خلیج فارس خود را از فرهنگ مشترکی می دانند و به زبان مشترکی سخن می گویند، آداب و مناسک مشترکی دارند، حتی کانالهای تلویزیونی شان تا حد زیادی مشترک است. در کشورهای شرقی آسیا از چین و ژاپن گرفته تا تایلند و مالزی فرهنگ و هویت واحدی شکل گرفته که به فرهنگ شرق دور مشهور است. این کلونی های فرهنگی را می توان در اروپای شرقی و مهمتر از آن در امریکای لاتین هم مشاهده کرد. اما ایران با هیچ کدام از کشورهای همسایه احساس خیشاوندی نمی کند. ایرانی نمی خواهد به کشورهای جنوب و عرب زبان متصل باشد، به طور عجیبی می کوشد خود را از فرهنگ ترکان غرب مبرا بداند. ایرانی حتی با مردم افغان و تاجیک که با او همزبان هستند نیز خود را یکی نمی انگارد و مایل نیست با انها تحت لوای واحدی قرار بگیرد.

    من فکر می کنم تنهایی ایران بیشتر از آنکه یک جبر جغرافیایی باشد، یک نوع عزلت اندیشی خود خواسته است. به دلایلی که ابتدای مقاله نیز بدان اشاره شد، ما ایرانی ها خود را همیشه تافته جدا بافته انگاشته ایم و اگر چه التقاطی ترین قوم جهان بوده ایم هیچ وقت نخواستیم با دیگر خون ها و نظرها بیامیزیم. اما این نتهایی، درلایه ای درونی تر بر سلامت روانی و حتی سیاسی جامعه ما تاثیر گذاشته است. عجیب است که در همه بحرانهای منطقه ای کشورهای همسایه هنگامی که پیکان تهدید به سوی ایران نشانه می رود، اطراف او را خالی می کنند. کشورهای عرب با وجود بهره مندی از حمایت های دولت ایران و تغذیه اقتصادی از سرمایه ایرانیان، هنگامی که پای انتخاب میان ایران و کشورهای دیگر به میان می آید ناجوانمردانه جانب طرف دیگر را می گیرند. پاکستان و هند قرارداهای اقتصادیشان را با ایران امضا می کنند اما در برابر غرب میز ایران را خالی می کنند. لحن دوگانه سیاستمداران عراق، افغانستان و روسیه نیز در قبال ایران دست کمی از این ندارد. ایران تنهاست و گمان می رود باید با تنهایی خود خو کند.

    انگاره دیگری که بر زندگی ایرانیان در طول سالها و قرن ها سایه انداخته سایه سنگین دولت است. نکته دیگری در شکل گیری انگاره دولت در ذهن ایرانیان موثر بوده این است که دولت با تمام گستردگی خود در ایران ازجنس مردم نیست. مردم ایران هنوز برای مدیران دولتی، شکوهی اساطیری قائل اند و حریمی باید بین مدیران دولتی و مردم حفظ شود، خطی نامرئی که هیچ کس جرات از گذشتن آن را ندارد. در نقش های تخت جمشید هم اگر خوب دقت کنیم تصویر آن مرد بیچاره را می بینیم که هنگام صحبت با پادشاه دست خود را روی دهانش گرفته تا نفسش شاه را نیالاید. دیااکو پادشاه مادیان (که به تعبیری اولین پادشاه ایران زمین  به حساب می آید) نیز بر این دیوار حائل تاکید داشته است. دیااکو فرمان داد «هیچ کس به حضور شاه بار داده نشود و مردم تنها به وسیله پیام آورانی مطالب خود را به عرض او رسانند. دیگر آنکه کسی حق خندیدن..... در برابر شاه را ندارد. هدف او از مقرر داشتن این نشریفات آن بود که مردم، که از دیدین روی او محروم بودند، طبیعت او را از طبیعت خود جدا بدانند.» (تاریخ تمدن،ویل دورانت،جلدیک،ص406) پادشاهان سامانی و غزنوی (صفوی) و حتی قاجار به نوعی خود را سایه خداوند بر زمین (ظل الله) معرفی می کردند و ماهیت خود را متمایز از مردم عادی می انگاشتند شاه پهلوی هم سلطنت را موهبتی می دانست که به او ارزانی شده است.

مردمان هر کشوری ممکن است برای دیدن رئیس جمهور خود کنار خیابان صف بکشند، اما این دیدار را نظر لطف به حساب نمی آورند. این کهن الگوی نابود کننده موجب شده دولت در ایران تبدیل به یک کالبد بزرگی شود که در همه جا حاضر است و بر همه چیز سایه انداخته و هر چیز را به انحصار خود در آورده. از سوی دیگر ما نیز از این ماجرا شکایتی نداریم. ترجیح ما نیز بر این است که زمام همه امور را به دولتمان بسپاریم و خود را با سودای کارهای روزمره روزمان را به شب برسانیم. ایرانیان به گونه ای اساطیری با خصوصی سازی مشکل دارند!

    چنین نگاه هوشمندانه ای به دولت، کم کم بر حق انتقاد مردمان از سران امور سرپوش می گذارد و مهم تر از همه باعث می شود صدای هزاران انسان در اتاق نمور اداره ها بپوسد و با همه کاستی ها از اینکه انگشتی در آب جاری دولت دارند، خشنود باشند. ذهنیت ایرانی از دولت گاه تبعات تلخ تر و گزنده تری دارد. به قول مهندس بازرگان تصور مردم از دولت این است که بر سر گنج قارون نشسته، برخوردار از معجزه موسی(ع) و نفس عیسی(ع) است و همه کمبود ها و دردها را می تواند با یک کرشمه دوا کند. در واقع در ایران انگار دولت آنقدر قوی و سنگین است که مردم به تنهایی حوصله برنامه ریزی را برای پیشرفت و دخالت در امور اجتماعی را ندارند. دولت قیمی تام الاختیار است و هم اوست که باید برای هر دردی، درمانی بیاندیشد.

    بازرگان در متن گزارش دولت موقت به رهبر و شورای انقلاب (15/2/58) با استعفاییه سرگشاده خود از مردمانی گلایه می کند که با روی کار آمدن دولت جدید تصورات ناپخته و انتظارات عجولانه خود را به دولت تحمیل می کنند و باور نمی کنند که آنها نیز در کنار انقلاب باید در بازسازی جامعه دخیل باشند: «مثلا کارگرانی که ماهها قبل کارشان در کارگاه های راه سازی با نصب شبکه و نیروگاهای برق تمام حساب هایشان تصفیه شده است، هجوم آورده و مطالبه دستمزد و پاداش ماههای عدم اشتغال و تعهد تجدید استخدام را می نمایند و مسئولان کارگاه یا اداره را توقیف و تهدید کرده، مناع به راه انداختن مجدد طرح ها و حل مسئله بیکاری می شوند. دختران فارغ التحصیل دوره کمک مامایی در وزارت بهداری تجمع و تحسن کرده، ضمن ایجاد مزاحمت و ممانعت از کار وزیر و کارمندان اصرار به ابطال تعهد خدمت و دریافت اجازه و هزینه تحصیلات بالاتر می کنند. دانشجویان دانشگاهها می خواهند انتصاب استادان و اداره دانشگاه به حکم شورایی از استادان و کارمندان و دانشجویان باشد که اکثر ان را دانشجویان تشکیل دهند. دانش آموزان در وزارت آموزش و پرورش جمع شده، وزیر را در تنگنا قرار داده لغو یکی از امتحانات و قول قبولی مطلق را طلب می نمایند.» (بیست وپنج سال در ایران چه گذشت؟ ج اول،ص214)

    چنین تصور طلب کارانه ای از دولت موجب شده که نهاد های مدنی و سازمان های غیر دولتی یا در ایران پا نگیرند، یا اگر می گیرند به آبشخور دولت متصل باشند. انتقاد از دولت و طرح های عمرانی نقل هر مجلسی است. حتی راننده تاکسی ها هم وقتی به مسیری مسدود می رسند، زبان به دشنام و انتقاد بی دلیل باز می کنند و حاضر نیستند بپذیرند این تغییرات موقت در خیابان، برای ساختن یک پل یا یک زیرگذر در نهایت به سود آنها خواهد بود. این انتقاد های سرسری هر روز بارها و بارها تکرار می شود و جالب تر اینکه با تکان های سر مسافر تائید می شود. ایرانی به انتقاد از دولت معتاد است، چرا که آن را پاره ای از خود نمی داند.

    ویژگی دیگر ایرانی که بیشتر در قشر فرهیخته آن نمود دارد، این است که علم را نه برای دانایی، که برای برتری خود بر هم نوعان خود می جوید. البته در طول تاریخ تمدن ایران و هنوز کم نبودند و نیستند دانایانی که به حقیقت دانش عشق ورزیدند و زندگی خود را بر سر دغدغه هایی این چنین گذاشتند. اما با نگاهی به اطراف خود می بینیم که حجم انبوه دانایان ما، حاملان نام ها و اسم ها هستند که به فراخور هم نشینان در کشکول خود دستی می کنند و اظهار فضل می نمایند. این رفتار زننده نه تنها در کافه ها، که در محیط های دانشگاهی ما رخنه کرده و عجیب این است که به شدت نیز خریدار دارد. جدل گری ایرانی نه برای کشف حقیقت، که برای اثبات برتری یک نفر بر دیگری است. آدمها در ساده ترین مناظره هایی که در تاکسی ها شکل می گیرد نیز به حرف هم دیگر هم گوش نمی دهند و در هنگام تکان دادن سر خود بیشتر در این فکرند که با پایان حرف طرف مقابل چه بگویند که اصطلاحاً کم نیاورده باشند.

    این اخلاق علمی را قابوس بن وشمگیر در درس های زندگی که برای فرزند خود مکتوب کرده است نیز آورده: « اگر مذکر (خطیب) باشی حافظ باش و یاد بسیار گیر و هرگز بر زیر (بالای) کرسی جدل مکن و مناظره مکن الا که دانی خضم ضعیف است.... و چنان دان که مجلسیان تو همه بهاییم (چهار پایان) اند، چنان که خواهی همی گوی تا سخن اندر نمایی. ولکن.... مریدان نعره زن دار (داشته باش) چنان که در مجلس تو (حاضر) باشند تا به هر نکته که بگویی نعره بزند و مجلس همی گرم دارد. بترین (بدترین) سخنی به (جای) بهترین همی فروش که به وقت قبول، بخرد.... هر سوالی که از تو پرسند آن را که دانی جواب ده و ان را که ندانی چنین مسئله نه سر کرسی بود (مناسب اینجا نیست) به خانه آی تا به خانه جواب دهم، که خود کسی به خانه نیاید بدان سبب. و اگر تعمد (پافشاری) کند بسیار نویسنده رقعه (نامه) را بدر (پاره کن) و بگو که این مسئله ملحدان است. سائل (سوال کننده) را مسئله زندیق است، همی بگویند که لعنت بر ملحدان باد.... و دیگر ان مسئله از تو نیارد پرسید (دیگر پرسیدن ان سوال را از تو ندارد).» (قابوس نامه، به انتخاب و توضیح غلامحسین یوسفی، ص123 و 124) این نوع رفتار روشنفکر مآبی هنوز در جامعه ما جاری است و شاید بتوان مدعی شد همین غرور خالی نخبگان ماست که مردم را از درک و روشن بینی دلزده کرده است.

     خصلت دیگر ما ایرانیان که به نظر می رسد در نهاد ما درونی شده و دیگر از وجودمان جدا شدنی نیست، نقاب داری و دو چهره گی است. از کاربرد واژه «ریاکاری» پرهیز می کنم، چرا که این واژه بار منفی و اخلاقی منفی دارد و در ریشه شناسی افراد ایرانیان به کار ما نمی آید. از سوی دیگر دو چهرگی ایرانی، انتخابی شخصی و فردی نیست که بخواهیم بر آن برچسب اخلاقی بچسبانیم. ما از کودکی یاد می گیریم که برای زندگی در این جامعه پیچیده وقتی از خانه بیرون می رویم، نقاب هایمان را به همراهمان ببریم و در دیدار با هر کس چهره خود را تغییر دهیم. دورویی ایرانی،ریشه در ناامنی محیط اجتماعی او دارد. ایرانی در کوچکترین امور نیز تقیه می کند و کمتر سر مخالف خوانی دارد. طبیعت مسالمت جوی ایرانی موجب شده که او هر روز هزاران چهره را تحمل کند، آنقدر که در تنهایش نمی داند باید کدام ماسک را به چهره بگذارد و با کدام خود واقعی اش خلوت کند.

    زندگی هر ایرانی، درست مثل خانه های پیشینیان این قوم به «اندرونی» و «بیرونی» تقسیم می شد. ایرانیان، انسان هایی چند چهره هستند و گویی در هم زیستی مسالمت آمیز خود نیز این خصلت را پذیرفته اند. گوبینیو در کتاب خاطرات خود هنگامی که به توصیف آدم هایی می پردازد که هنگام تلفظ واژگان عربی باد در گلو می اندازند و طوری رفتار می کنند که گویی قدیسین هستند، می نویسد: «ما از میان هر بیست نفر.... مشکل بتوان یک نفر را یافت که باطناً نیز چنین خلوص نیت و ورعی داشته باشد. و عجیب این است با اینکه تمام ایرانیان از این موضوع اطلاع دارند و می دانند این اظهار تقدس صوری است، با این وصف به روی خودشان و دیگران نمی آورند. گویی این ملت بزرگ به موجب یک نوع پیمان معنوی یا مرموز موافقت کرده اند که متفقاً این ریا کاری را بپذیرند.» (سه سال در ایران، ص7) همین نویسنده در جای دیگر از کتاب خود می نویسد: «امروز (تقریباً 250 سال پیش) وقتی شما با پنجاه نفر صحبت می کنید ملاحظه می کنید که همگی مخلص و دوست و حتی بنده و چاکر شما هستند. اما همین که پشت کردید، اگر به شما ناسزا نگویند، قطعاً احساس خوبی هم نسبت به شما ندارند.» این  «دورغ های توافقی» زندگی در جامعه ما سخت و سنگین کرده است. در ایران حتی ساده ترین تعاملات انسانی نیز با نقاب و دروغ گویی همراه است. مثلا وقتی به خرید چیزی می روید، میدانید هیچ وقت هیچ معامله ای به قیمت نخستین صورت نمی گیرد و همواره خریدار و فروشتده به کمتر از ان چیزی که قبلاً می گفتند، راضی می شوند. (سه سال در ایران، ص53) بعد از ده دقیقه چانه زنی فروشنده ای که صراحتاً مدعی بود جنس را 12هزار تومان خریده است، از فروش هشت هزار تومانی آن خجالت نمی کشد و خریداری که ملتمسانه می گوید دیگر پولی به همراه ندارد از بیرون آوردن چند هزار تومانی دیگر از ته کیف ابا ندارد.                             


نویسنده : بزرگمهر شریف الدین

به تلخیص آرش اکبری

به نقل از وبلاگ نا گفته های تاریخ ( عمران دژکام )